ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!
آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی بکوش در کمال آنچه هستی باشی
نازآفرینم و تو ناز کش. پ.ن: ... لقب نازخواه را ز تو باز ستاندیم!! و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو! درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی! قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند! تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم. (زنده یاد سیمین دانشور) یادته هر وقت ازت می پرسیدم منو چقدر دوست داری می گفتی همون اندازه که تو منو دوست داری منم با ناز می گفتم نه! تو باید منو بیشتر دوست داشته باشی ... ببین میشه منو همون قدر که من تو را دوست دارم دوستم داشته باشی ! آن هنگام که اشک هایم را به هیچ پنداری و غمم را به فراموشی سپاری ... در آغوش می گرفتی مرا می بوسیدی و می گفتی که دوستم داری بارها و بارها ... اما نمی دانم چه شده که از آن همه گاه یک بوسه هم مال من نمی شود!! می شنوی؟ زمزمه را می گویم! نه نه هیاهو فریاد٬ را می گویم می شنوی؟ آسمان زمین خاک ... آغاز و تولدی نو را فریاد می زنند اما قلب تو نیز آیا؟ انتظاری که پایان مبهمی دارد انتظاری که بیش از پیش دشوار می شود وقتی زمانه نهی ات می کند وقتی سیاهی و پلیدی در اطرافت سایه می گستراند وقتی همراهی نداری و وقتی نمی توانی او را لمس کنی ... ساعتی پیش بود یا شاید چند روزی باشد که آسمان اجازه داد گستره اش را نظاره کنم همه می گویند هوا ابری است یا حداقل با روزهای پیش فرقی ندارد اما من آسمان را صاف می بینم! آیا این فقط یک احساس است؟ نمی دانم شاید بتوانم آگاهی ، را بیابم که قانعم کند زندگی سرسر احساس است! خدا راز هستی را در فلب آدمی نهاد. گناهمان چیست ؟ ... که دیگر عشق را باورمان نیست گویی عشق را در صفحات کتاب بزرگ تاریخ دفن کرده ایم اما من قلبم را به پای عشق پیشکش می کنم! ... عزیزم عشقم را بپذیر. قلب فرشته مان را غم فرا گیرد ... ابلیس می خندد ! از قفس بسی سهل تر است از رهایی من از زندان درون! فرشته درون می گرید و ابلیس برون می خندد!! کردم که چون درآب دریا غوطه ور شوم به سان یک پری گردم همان که تو می خواستی زیبا ، چون یک پری دریا اما! این نکته از خاطر بردم که چون چنین شود کبوتر با کبوتر باز با باز ! تبریک! خوب بازی کردی ... نقش-ت را می گویم. پ.ن: به راستی کدامین نفر از ما در نقش واقعی خویش بازی می کنیم؟ این است که من عشق تو را با عشق شوالیه های رمان هایی که خواندم مقایسه می کنم ببینم مگر عشق با عشق فرق می کند؟! باور کردم دل دادم رویا آمد دل بستم زمان گذشت با حلاوت سخنانت ... به ناگاه خوابم آشوب شد نه قلبم آری کابوس واقعیت! نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.
و چه تعداد از ما در نقش هایی دروغین؟ !
| Design By : shotSkin.com |

