ای کاش قلب ها در چهره ها بودند!
آرزومند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی بکوش در کمال آنچه هستی باشی
اولين تاثير گناه آدم و حوا در خوردن ميوه درخت ممنوعه، عرياني بود. دستاورد انسان امروز با نام آزادي!!! عزیزم کدام بهشت را میخواهی جهنم کنی؟! ... اینجا خود جهنم است!! چه انتظاری از مردم داری؟؟ آنها پشت سر خدا هم حرف می زنند!! اگر خواستی چیزی را پنهان کنی لای یک کتاب بگذار! این ملت کتاب نمی خوانند. احمد شاملو مرا زودتر از او ببر ! دوست دارم بدون من بودن را وقتی که می گفت بمیر از عمق وجود احساس کند ! سنگینی بار هستی بر دلم در بسترم با تو ، اما بی تو ! تنها ، اشک ریختم تو اما ، آگاهانه چشم بستی و خفتی شاید خسته از تکرار و من از درد احساس زخمی ام پیچیده بر خود تنهای تنها تنهای تنها ... My poetry is the world آبستن می شوم آبستن عشقی نو دوباره از تو ...... بپذیر که قلبم سقطی دوباره را توان ندارد! نازآفرینم و تو ناز کش. پ.ن: ... لقب نازخواه را ز تو باز ستاندیم!! تاب ماندن ندارم دل شکسته ام مرا بپذیر! پ ن: بگو آمین
و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو! درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی! قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند! تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم. (زنده یاد سیمین دانشور) خود را شایسته عشق بنما تا عشق تو را دریابد! یادته هر وقت ازت می پرسیدم منو چقدر دوست داری می گفتی همون اندازه که تو منو دوست داری منم با ناز می گفتم نه! تو باید منو بیشتر دوست داشته باشی ... ببین میشه منو همون قدر که من تو را دوست دارم دوستم داشته باشی ! آن هنگام که اشک هایم را به هیچ پنداری و غمم را به فراموشی سپاری ... هم لیاقت می خواهد آری ... رویای شبانه بعضی را بس! در خودم تا تو مرا پیدا کنی ... آه چه امید عبثی! در آغوش می گرفتی مرا می بوسیدی و می گفتی که دوستم داری بارها و بارها ... اما نمی دانم چه شده که از آن همه گاه یک بوسه هم نصیب من نمی شود!! می شنوی؟ زمزمه را می گویم! نه نه هیاهو فریاد٬ را می گویم می شنوی؟ آسمان زمین خاک ... آغاز و تولدی نو را فریاد می زنند اما قلب تو نیز آیا؟ مرا در انتظار بالهایت رها مکن! انتظاری که پایان مبهمی دارد انتظاری که بیش از پیش دشوار می شود وقتی زمانه نهی ات می کند وقتی سیاهی و پلیدی در اطرافت سایه می گستراند وقتی همراهی نداری و وقتی نمی توانی او را لمس کنی ... ساعتی پیش بود یا شاید چند روزی باشد که آسمان اجازه داد گستره اش را نظاره کنم همه می گویند هوا ابری است یا حداقل با روزهای پیش فرقی ندارد اما من آسمان را صاف می بینم! آیا این فقط یک احساس است؟ نمی دانم شاید بتوانم آگاهی ، را بیابم که قانعم کند زندگی سرسر احساس است! خدا راز هستی را در فلب آدمی نهاد. گناهمان چیست ؟ ... که دیگر عشق را باورمان نیست گویی عشق را در صفحات کتاب بزرگ تاریخ دفن کرده ایم اما من قلبم را به پای عشق پیشکش می کنم! ... عزیزم عشقم را بپذیر. قلب فرشته مان را غم فرا گیرد ... ابلیس می خندد ! ... میلاد عشقمان ... مبارک از قفس بسی سهل تر است از رهایی من از زندان درون! فرشته درون می گرید و ابلیس برون می خندد!!
I write it every day
I rewrite it every day
I see it every day
I read it every day
I eat it every day
I sleep it every day
The world is my chance
It changes me every day
My chance is my poetry
Herman de vries 1972
| Design By : nightSelect.com |

